برام هیچ حسی شبیه “تو” نیست

شبیه تکرار یه آهنگ قدیمی

اونم بارها

که حالِت رو خوب می کنه

حالِ دلت رو

و یه آرامش عمیق و عجیب روی لحظاتت می پاشه

شبیه اون چشم برهم گذاشتن و لبخند یواشکیِ روی لبت 

و نفس عمیقی که وقتای دیگه دور از “تو”ست

شبیه نوشتن برای “تو” 

کنار پنجره ی نیمه باز و یه مشت برگ خشک درختِ چناری که دونه دونه شون رو به وسواس انتخاب کردی از روی زمین

که بشن یادآورِ خاطرات قدم زدن زیرِ بارون پاییزی

و مور مور شدنِ تنت از سردی هوایی که خودشو می کشه تو اتاق 

و پناه می بری به شوفاژ پای پنجره و یه فنجون چایِ داغ

می دونی دارم از چی حرف می زنم؛ نه؟

آره می دونی

از دوست داشتن “تو”

از یه دوست داشتنِ تموم نشدنی

بدون هیچ زنگارِ کدر کننده ای

شبیهِ یه طلسم باطل نشدنی که مهر و موم کرده باشن رویِ دل من

که نشه هیچ جوره اونو شکست

اصلا می دونی چیه؟ “تو” اومدی که بشی معنایِ دوست داشتن برای من

معنای یه تعلقِ خودخواسته و نامحدود

و مالکیتِ مطلق

با قشنگی و تاکید روی "میمِ" مالکیتی که می ذارم آخرِ اسمت 

و با جان و دل صدات می زنم:

"بانویِ صاحبدلم"

که شاید جانم گفتنت رو بشنوم و خریده بشه به جان و دلم از “تو”

شبیه تکرارِ یه آهنگ قدیمی، وقتی “تو” هم باهاش زمزمه کنی:

برام هیچ حسی شبیه “تو” نیست

کنارِ “تو” درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس می کشم...

کنارت؟

...

رویایِ شبونه یِ خوبی بود...

 

 

مراقب داشته هامون باشیم 

/ 0 نظر / 31 بازدید